X
تبلیغات
فقط به خاطر تنهاعشقم...


فقط به خاطر تنهاعشقم...

لحظه هایی هست که دلم برات تنگ میشه اسم اون لحظه هاروگذاشتم همیشه...محمددوست .دارم

محمد!!!

امروزدرست ۱۰ماهه و۲۰روزه که ندیدمت

یه حرفی مونده تو دلم    دلم میخواااااد بگم بهت   

که دوسداااااارم  بهت بگم دوست دارم دوستدارم دوستداارررم

وقتی نگاااااات یادم میاد    قشنگیاااااات یادم میاد

یاااااادم میااااااد گفتی بهم     دلم میگه شاید دیگه نبینمت نبینمت نبینمت نبینمت

گفتی بهم شاید دیگه نبینمت     تا که منم بگم بهت

امروزدرست۱۰ماهه و ۲۰روزه که ندیدمت

توقول دادی دیگه نیای توخوابم   جانذاری عکستو توکتابم

منم باتو بیداریم هرروز میبینم خوابتو     هرروز تو این ۱۰ماهه و۲۰روزه که...

 

امروزدلم بارونیه¤ هوس گریه کرده٬حس عجیبی سراسره وجودموگرفته یه لحظه رهام نمیکنه

خستم احتیاج به آرامش دارم!!!

خدایا!

یه جای خالی داری منو تو آغوشت جابدی؟!؟!

 

سلام

امروزقراربودبادوستام{نرگس زهرا}بریم پارک.البته ازطرف مدرسه.صبح قشنگی بود

روزقبلش من به{وجیهه}دوستم گفتم که به محمد یه اس بده ببینه حالش چه طوره.

وقتی امروز اومد بهم گفت حالش خوب بوده.بهت یه عالمه سلام رسونده وگفته بیشتر ازقبل دوستدارم.

منم انرژیم بیشترشد.جای همگی خالی یه عالمه بازی کردییم.

وقتی داشتیم برمیگشتیم نرگس گفت ملیکایادم بندازیه چیزی میخوام بهت بگم

اومد مدرسه سرکلاس عربی بودیم که نرگس گفت٬ملیکا میخوام یه چیزی بگم فقط آروم باش

منم به حالت مسخره بازی اذیتش میکردم که یه دفعه گفت/

محمد تصادف کرده٬گفتم شوخی نکن مسخره گفت به خداراست میگم محمد تصادف کرده

اون لحظه هیچ صداییو نمیشنیدم صدای تپش قلبم توی گوشم پیچیده بود وفقط انعکاس صدای محمد بود

که توگوشم میپیچید...محمد محمده من تصادف کرده...

سرمو گرفتم داشت منفجرمیشداشکام قطره قطره می ریخت رو کتابم که شنیدم نرگس گفت آروم باش

چیزیش نشده فقط موچ دستش شکسته...بغضی که توگلوم بود داشت خفم میکرد رفتم بیرون.توحیات

شروکردم به هق هق زدن.وقتی اروم ترشدم رفتم تو کلاس.

زنگ بعد استراحت داشتیم

وجیهه اومد گفت توروخداآروم باش چیزیش نشده حالش خوبه.فقط گفتم باچی تصادف کرده؟

گفت یه پراید بهش زده٬سره فوحشو به راننده پرایدیه دادم.

بعدنشستیم دوره هم داشتن دلداریم میدان.

اما هیچکدومشون نمیتونستن منو درک کنن زهرا گفت خانم ملیکای...به بخش ارتپت...گفتم زهرا حرف نزن

اشکم دوباره ریخت.سکوت سنگینی تو جمعمون بود.که یه دفعه نرگس گفت آقای محمدن...به بخش زنان

وزایمان...همه زدیم زیره خنده.بعدم شروکردن به طنز بازی کردن که مثلا بچمون دختره...

محمدم الان حالت چه طوره؟خوبی؟دستت درد میکنه؟الهی بمیرم!!خوب چلمنگ یه ذره بیشترحواستو جمع

کن به فکرمن نیستی به فکر دخترمون باش

محمد خیلی خیلی خیلی دلم برات تنگ شده محمد وحشتناک پات وایسادم بادنیاهم عوضت نمیکنم

راستی توروخدابرو کامپیوترتو درست کن باهم چت کنیم.میبوسمت نفسم...

بچه ها واقعا ازتک تکتون ممنونم به خاطر اینکه هواموداریدوتنهام نمیذارید.

اگه انتقادی پیشنهادی درباره وبم دارید بهم بگید خوش حال میشم.راستی اگه وبلاگی میشناسید که

داستان های عاشقی زیاد داره بهم معرفی کنید..ممنونم ازهممتون.

 

عزیزم دلم برات تنگ میشه اگه ۱ثانیه نه ۱دم نبینمت پس بدون الان چی میکشم

من میخوام بنویسم...ولی میترسم چشمای نازت خسته بشن

 نرگس خواهش میکنم ازت یه کاری کن سه شنبه باعشقم بحرفم

پس.............................................................................خدافظ

 

+ پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 ساعت15:0 ملیکا و محمد| |

سلام دوست جونیام...     خوبید؟؟؟؟؟

اول ازهمه سال جدیدو بهتون تبریک میگم امیدوارم سالی پرازموفقعیت داشته باشید.

بچه هاااااا یه احساس عجیبی دارم خودمم نمیدونم بایدناراحت باشم یا خوشحال!!!

شب قبل ازعیدتاصبح بیداربودموگریه میکردم!شایدیه عده بگید ااااه ملیکا بس کن دیگه شورشو دراوردی!!!

اما بخدادست خودم نبود...هیچی صیح خوش تیپ کردمو رفتم پایین سال و به اتفاق باباو مامان نوکردم...یه عالمه هم عیدی گرفتم.

اون روزم با تماشاکردن برنامه های جذاب من و تو گذشت.

شب حرکت کردیم به سوی شمال٫اول قراربودبریم کیش اما مامانم گفت تازگی اونجابودیم بهتره بریم نخجوان وقتی حرکت کردیم رسیدیم زنجان مامان جونم یادش اومد که پاسپرتارونیاورده

دست اازپادرازتررفتیم شمال.خییییییییییلی خوب بودخوش گذشت خونه مامان بزرگم

شلوغ بود ازصبح ساعتای۹که میرفتیم دسته جمعی بیرون ساعت۴صبح برمیگشتیم.

رفتیم رامسر تلکابین سوارشدیم جت اسکی سوارشدیم...

امااااااا

بچه هااااا برام خیییلی خواستگار اومداونجاکه بودم.حتی یکیشونو که اسمش آرمین بود اومده بود منو ببینه ٫هرکدوم ازفامیلاهم که منو میدیدن میگفتن ایشاا...عروس بشی...

بابامم میگفت ملیکا حالا حالا ها براش زوده ای خدا من دارم ازدوری عشقم میدقم این هی میگه زوده وده...اه اه اه

محمدمم شمال بود.البته ندیدمش فقط پسرخالش که میشد شوهر دخترعموم عکسشو بهم نشون داد واااااااای اگه بدونید چقدرخوردنی شده بود...

باپسرعموم رفتم توکوچه برای عشقم نامه نوشتم اوووف اگه بدونید چقدربدخط بود آبروم رفت

بعدشم یه عطر بهش دادم بایه دونه ازعکسای کوچیکیمو...

نفسم سلام خوبی؟؟؟ میدونی خیلی اوست دارم مواظب خودت باش میبووووسمت

بوس بوس بوس...

راستی شمال بودیم سرماخوردم وحشتناک الان هم تهرانم دارم برمیگردم...

همتونو دوست دارم...

 

+ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ساعت10:51 ملیکا و محمد| |



طراح : صـ♥ـدفــ